چکاوک آواز سر داد

کودک آرام کفت:«خدایا با من حرف بزن.»

و چکاوک آواز سر داد.

کودک نشنید.پس فریاد بر آورد:«خدایا،با من حرف بزن.»

و تندر در پهنه آسمان غرید.کودک اطرافش را نگاه کرد و گفت:«خدایا بگذار ببینمت.»

و ستاره ای درخشید،اما کودک ندید.کودک فریاد زد:«خدایا معجزه ای به من نشان بده.»

و کودکی متولد شد.اما کودک متوجه آن نشد.پس ناامیدانه فریاد کشید:«خدایا مرا لمس

کن تا بدانم که اینجایی.»

و در آن هنگام خداوند فرود آمد و کودک را لمس کرد.اما کودک با دست پروانه را پراند

و بی خبر از همه جا راه خود را گرفت و رفت

فرشته  فرشته  فرشته  فرشته  فرشته  فرشته  فرشته  فرشته  فرشته

این داستان رو نوشتم که بدونید

خدا همه جا هست

در وزش نسیمی برای نوازش شما

در وزش طوفانی برای دگرگونی شما

و در قلب شما برای لمس کردن دست هایتان

پس حضور خدا را باور کنید در ثانیه ثانیه زندگیتان

تا درودی دیگر بدرود

/ 1 نظر / 10 بازدید
حورا

اینو خیلی دوست دارم.......... دختر تو فوق العاده ای......... وای کاش میتونستم حضوری ببینمت........ میتونم شمارت رو از ایناز بگیرم؟