دولت بیدار

شعری از شفیعی کدکنی

 

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامی

نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی


رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت

کاین تویی یا که خیال است،ازین هر دو کلامی؟


روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین

باز دیدم که همان باده ی جامی و مدامی


همه شوری و نشاطی،همه عشقی و امیدی

همه سحری و فسونی،همه نازی و خرامی


آفتاب منی افسوس که گرمی ده غیری!

بامداد منی ای وای که روشنگر شامی!


خفته بودم که خیال تو،به دیدار من آمد

کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی!

/ 1 نظر / 16 بازدید